یک شعر زیبا از شاعر گرانقدر استاد  پورعباس

یک بچّه ی کلاس اولی با معلمش در رابطه با درس بابا مشکل داشت .( پدرش معتاد بود)

 صدای ناز می آید،

 صدای کودک پرواز می آید،

  صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس در س حاضر شد ، یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا ،

همه برپا ، چه برپایی شد آن برپا،

معلم نشأتی دارد ، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد،

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا:  بچه ها برجا .

معلم گفت فرزندم بفرما، جان من ، بنشین ،

چه درسی ؟ فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا، بخوان بابا، بدان بابا،