پهلوان مظفر دشتکی
روستای دشتک، علیرغم اینکه یکی از آبادی های کوچک اشکورات دهستان شوئیل می باشد ، لیکن ضرب المثل مدیریتی« کوچک زیباست »در این مورد مصداق دارد.زیرا مردم این روستا در توانمندی،شجاعت، قدرت آفرینی، پشتکار،تعهد و...مشهور بوده و بر پایه آن فرزندانی سالم، مسئولیت پذیر، وفادار، افتخار آفرین و علاقه مند به موطن و زادگاه خود تحویل جامعه داده اند. در این راستا رشادت و شجاعت های جوانان دشتک، ارزش های والای پهلوانی، فتوت وجوانمردی، از خصلت های اهالی روستای دشتک می باشد.
در ادامه حسب تقاضای تعدادی از دوستان و بازدید کنندگان توجه شما را به یکیآنها بنام پهلوان مظفر دشتکی که در حدود سال های 1260الی1348 زندگی می کرد،جلب می نمایم .
سه رویداد مهم، تاریخی، جذاب و خواندنی از پهلوان مظفر دشتکی :
پهلوان مظفر دشتکی فرزند خداداد، سرگالش، سرچوپان روستای دشتک (منطقه ییلاقی) و لوداربن (منطقه قشلاقی) به بلندی قامت، ستبری شانه و پهلوانی مشهور و تمثیل صفای کوهستانی بود. این پهلوان در دو مرحله، با نبرد تن به تن یک بار پلنگ های حمله ور به گله را با فروغ هیزم نیم سوخته و در زمان دیگر و برای بار دوم با فشار پنجه های نیرومندش بر گلوی آنها و کوبیدن مشت بر جمجمه پلنگ ،آنها را خفه کرد و کشت.
سه رویداد مهم، تاریخی، جذاب و خواندنی که در جریان زندگی این پهلوان نام آور و افتخار آفرین همراه با شجاعت وی بوده است، به شرح ذیل ارایه می گردد.
رخداد اول : حکایت این بود که سرگالش مظفر دارای انواع گله شامل گوسفندانی که بره دارند و شیر می دادند، گوسفندان زیر دوسال و آنهایی که بره ندارند، و گله بره ها را جداگانه نگهداری می کردند. این دسته بندی برای گله بزها هم به همین صورت بود. در واقع هر سرگالش حداقل بیش از 6 نوع گله گوسفند و بز داشت. در یکی از سال ها که اواخر فصل بهار بود، سرگالش مظفر خودش همراه یکی از گله های گوسفندان و دو نفر از پسران وی که جوانمرد بودند، به همراه یکی از گله های بز بودند.
در همان زمان فرزندان او متوجه می شوند که تعدادی
از بزهای آنها مورد حمله حیوانات وحشی قرار گرفته و از بین رفته اند. مشابه این
حادثه بعد از چند روز، مجددا اتفاق می
افتد و حتی برای بار سوم تکرار می شود.
پسر های سرگالش مظفر واقعه را برای پدرش تشریح
می نمایند؛ البته حتی نمی دانستند که چه حیوان درنده ای بزهای آنها را حمله
می نماید و از بین می برد. در این زمان
سرگالش مظفر ضمن ناراحتی و سرزنش به فرزندان، جای خود را با آنها عوض می کند و می
گوید که از امشب من به جای شما همراه گله بزها می روم و شما دو نفر به جای من به
همراه گله گوسفندان بروید. از قضا آن شب که گله
بزها در صحرا به زبان محلی مالگه بودند، (مالگه- محلی در صحرا که با سنگ
وچوب محصور شده است و در شب های فصول بهار و تابستان گله را در آنجا نگهداری می
نمایند.) سرگالش هم با روشن کردن آتش کم در قسمت پایین تر از آن محل، گله را
نگهبانی می داد. در نیمه های شب بود که یک بار می بیند، گله بزها رمیده و صدای
خفگی یکی از بزها از درون مالگه می آید. ایشان
با شجاعت تمام یکی از هیزم های نیم سو
خته که شعله ی نیم افروخته داشت، بر
می دارد و در یکی از دستانش می گیرد و شولای خود را ( قبای مخصوص گالشان ) در دست
دیگر گرفته و به طرف صدای بز می رود. در آن شب که هوا تقریبا نیمه مهتابی بود با کمک روشنایی هیزم
نیمه افروخته متوجه می شود که یکی از بزها، زیر پای یک حیوان درنده که چشم حیوان
درنده در تاریکی شب معلوم بود، قرارگرفته و در حال خفه شدن می باشد. سرگالش مظفر
با تدبیر خاص آرام آرام به حیوان حمله ور نزدیک می شود، در این لحظه بود که یک
باره حیوان مهاجم با پرواز سر و صورت وی را مورد حمله قرار می دهد، لیکن مظفر با
هوشمندی خاص، دستی که در آن شولا بود، جلو انداخته و حیوان آن دست شولا گرفته را
با دندان های تیزش به دهان می گیرد و سرگالش هم با دست دیگرش که هیزم نیمه افروخته داشت، چند
ضربه محکم به سرحیوان درنده می زند و حیوان بلافاصله پس از چند ضربه های کاری او کشته
می شود. فردای آن روز وقتی هوا روشن شد،
می بینند که آن حیوان حمله ور یک پلنگ بزرگ و بسیار قوی است.
رخداد دوم: مدتی بعد از گذشت رخداد اول، در غروب یکی از روزها ی همان سال سرگالش مظفر درجنگل همراه گله بود، در مسیر راه خود می بیند که پلنگ دیگری که احتمالا" جفت پلنگ کشته شده اول بود، در قسمت بالای راه عبور ایشان منتظر نشسته و طوری کمین کرده تا با حمله برق آسا به وی، انتقام جفت خود را بگیرد.
این اتفاق که به یک باره صورت گرفته بود، سرگالش به جز داس برای دفاع کردن و نبرد تن به تن چیز دیگری را با خود نداشت و در واقع غافل گیر شده بود و چاره ای جز نبرد تن به تن نداشت. ایشان در داستان ها شنیده بود که می گفتند اگر در مسیر راه پلنگ قرار گرفتی و چنانچه کاری به او نداشته باشی، او هم حمله نمی کند و با این خیال با صدای بلند می گوید که ای پلنگ راهت را بگیر برو، جفت شما نمی توانست با من کاری کند و در نبرد با من کشته شد، پس شما هم برو تا کشته نشوی . اما این بار فرق می کرد، چون پلنگ دوم مدت ها مترصد همین زمان بود تا انتقام خود را از وی بگیرد.
در این زمان بود که به یکباره پلنگ باز هم با پرواز به سروصورت سرگالش و زدن چنگ، داس وی را از دستش می اندازد. لیکن، ایشان با پنجه های نیرومندش گلوی پلنگ را گرفته و با مشت گره گرده دست دیگرش بر جمجمه و سرپلنگ کوبیده و بعد از کشمکش زیاد و نبردی جانانه، پلنگ دوم را هم از پای در آورده و خفه می کند. شایان ذکر است که در حمله آن پلنگ عصب دو تا از انگشتانش ضربه می بیند و تا آخر عمر وی به صورت نیمه فلج باقی می ماند.
رخداد سوم: روایت دیگر نقل می نمایند، وقتی که میزا کوچک خان از راه ماچیان– هراتبر- دراز لات و از مسیر راه اشکور به منطقه پلام رفت و مدتی در آنجا با یاران مستقر گردید، در همان زمان شخص رضا شاه به همراه لشکر قزاق و قوای روسیه به دنبال دستگیری میزا کوچک خان بودند. سرگالش مظفر به دلیل موقیعت شغل خود به همراه گله درجنگل های مسیر جاده اشکور (منطقه لوداربن ) بود و لشکر میرزا کوچک خان که از راه جنگل می رفتند، دیده بود . اما بعد از آن، وقتی که قزاق ها درجنگل سرگالش مظفر را می بینند، تفنگ را بر پیشانی او گذاشته و می گویند شما که دراین منطقه بودید به ما بگوئید که چه کسی را دیده اید ؟ آیا افرادی را با تفنگ و تجهیزات ندیده اید؟
ایشان علیرغم اینکه میزرا کوچک خان و یارانش را دیده بود، در پاسخ به آنها گفته بود، نه، من کسی را ندیده ام. اما جالب این جاست، وقتی که فشار بر ایشان زیاد می شود و زمانی که تفنگ را بر روی پیشانی او گذاشته و می گویند، اگر با ما همکاری نکنید و مسیر رفتن جنگلی ها را به ما نگوئید، با گلوله همین تفنگ مغزت را می ریزم ، نامبرده هم بلافاصله داس خود را بلند کرده و برگردن فرد حمله کننده نشانه می رود و می گوید: جرات داری، شلینک کن، من هم گردنت را با همین داس می زنم. النهایه، وقتی که تعدادی دیگر از افراد همراه قزاق ها ، برخورد جدی سرگالش مظفر را می بینند، می گویند که حتما ایشان افراد میرزا کوچک خان را ندیده است و آن دو را از هم جدا می نمایند.
بعدا" وقتی از سرگالش مظفر سوال کردند که شما با چه جراتی وقتی تفنگ روی پیشانی شما بود، چنین حرفی را زدید؟ آخر مقابله تفنگ با داس با هم هیچ هم خوانی ندارد و اصلا " قدرت تفنگ با داس قابل مقایسه نمی باشد؟ ولی جرات، جسارت، شجاعت، قدرت و غرورش ایشان به حدی بود که کماکان در پاسخ می گفت: به محض اینکه تفنگ او صدا می کرد، من هم با داسم گردن او را می زدم. از همه مهمتر اصلا" دلیل عدم همکاری من این بود که از لباس آنها (قزاق ها ) بدم آمد ، ولی یاران میرزا کوچک خان مثل خودم کلاه و لباس پوشیده بودند و نشان می داد، آنها از همولایتی های خودمان هستند، بنابراین من هیچ وقت موقعیت هموطنانم را به خارجی ها و اجنبی ها ( قوای روس و قزاق) لو نمی دهم .
استاد محمد قلی صدر اشکوری شاعر معاصردر کتاب سماموس شعری در وصف پهلوانی وی به شرح ذیل سروده است.
|
آن مـظفــــر پهـــلوان پــــاک را |
آن پلنگ افکن یل چالاک را |
|
گو که دیو شـب چسانش خـــوار کرد |
بـنده دریوزه و بیمـار کرد ؟ |

ایشان در اواخر عمر – سالهای پس از اصلاحات ارضی – درغربتی بی ترحم درگذشت و در قبرستان مسجد ترشکوه رحیم آباد به خاک سپرده شد. وی سه فرزند پسر به نام های حسین ، حسن و علی اکبر خدادادی و سه فرزند دختر به نام رعتا، فاطمه و زلیخا داشت.
ضمنا عکس های فوق در اواخر عمر وی در یکی از سال های دهه 1340 گرفته شده است


به نام خداوند جان آفرین